محتسب مستي به ره ديد و گريبانش گرفت!
محتسب مستي به ره ديد و گريبانش گرفت
مست گفت: اي دوست اين پيراهن است افسار نيست
گفت: مستي، زان سبب افتان و خيزان مي روي
گفت: جرم راه رفتن نيست، ره هموار نيست
گفت: مي بايد تو را تا خا نه ئ قاضي برم
گفت: رو صبح آي، قاضي نيمه شب بيدار نيست
گفت: نزديک است والي را سراي، آنجا شويم
گفت: والي از کجا در خانه ئ خمّار نيست
گفت: تا داروغه را گويم، در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بد کار نيست
گفت: ديناري بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع، کار درهم و دينار نيست
گفت: از بهر غرامت جامه ات بيرون کنم
گفت: پوسيده است، جز نقشي ز پود و تار نيست
گفت: آگه نيستي کز سر در افتادت کلاه
گفت: در سر عقل بايد، بي کلاهي عار نيست
مست گفت: اي دوست اين پيراهن است افسار نيست
گفت: مستي، زان سبب افتان و خيزان مي روي
گفت: جرم راه رفتن نيست، ره هموار نيست
گفت: مي بايد تو را تا خا نه ئ قاضي برم
گفت: رو صبح آي، قاضي نيمه شب بيدار نيست
گفت: نزديک است والي را سراي، آنجا شويم
گفت: والي از کجا در خانه ئ خمّار نيست
گفت: تا داروغه را گويم، در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بد کار نيست
گفت: ديناري بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع، کار درهم و دينار نيست
گفت: از بهر غرامت جامه ات بيرون کنم
گفت: پوسيده است، جز نقشي ز پود و تار نيست
گفت: آگه نيستي کز سر در افتادت کلاه
گفت: در سر عقل بايد، بي کلاهي عار نيست
گفت: بايد حد زند هشيار مردم، مست را
گفت: هشياري بيار، اينجا کسي هشيار نيست!
<< بانوی شاعر : پروین اعتصامی >>
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 20:55 توسط دبیر ادبیات فارسی (سعید بیگی)
|