حسرت نبرم به خواب آن مرداب!
حسرت نبرم به خواب آن مرداب كآرام درون دشت شب خفته است
دريايم و نيست باكم از طوفان دريا همه عمر خوابش آشفته است!
« دکتر شفيعی كدكنی »
حسرت نبرم به خواب آن مرداب كآرام درون دشت شب خفته است
دريايم و نيست باكم از طوفان دريا همه عمر خوابش آشفته است!
« دکتر شفيعی كدكنی »
از هجر دوست دوست ز جان سير می شود
گل چون ز شاخه گشت جدا پير می شود
روشن دلان ز كار جهانند با خبر
هر نيك و بد در آينه تصوير می شود
نزديكی زياد ملال آورد به بار
مژگان اگر به چشم رسد تير می شود
دل پای بند غم شد و غم صاحب اختيار
روبه چو شير بسته بود، شير می شود
گويند خلق ساده كه شوم است مرغ حق
حقگو ميان جامعه تكفير می شود!
« طلايی اصفهانی »
به گلبرگ هر باغ ديدم تو بودی در آواز مرغان شنيدم تو بودی
به هر سو كه رفتم نشان از تو ديدم شگفتا ! به هر جا رسيدم تو بودی
چو در جمع ماندم تو با من نشستی به کُنجی چو خلوت گزيدم تو بودی
كتابی كه خواندم به نام تو خواندم به هرسطر سطرش چو ديدم تو بودی
به خاك مذلت ز شوق تو خواندم چو بر بام عزت پريدم تو بودی
نسيمی شدم پر كشيدم به صحرا به هر لاله و گل وزيدم تو بودی
به هر باغ رفتم به ياد تو رفتم به هر برگ نسرين كه چيدم تو بودی
چو آهوی بيماري اندر بيابان به دنبال مادر دويدم تو بودی
مرا روزها خستگی بود در تن به شب ها اگر آرميدم تو بودی
چراغ شبان سياهم تو هستی شعاع طلوع سپيدم تو بودی
چه شبها كه نقاش روی تو بودم به خاطر چو نقشی كشيدم تو بودی
به غير از تو بر كس اميدی ندارم پناهم تو هستی اميدم تو بودی!
« سراینده: مهدی سهیلی »
به دندان رخنه در فولاد كردن به ناخن راه در خارا بريدن
فرو رفتن به آتشدان نگون سار به پلك ديده آتش پاره چيدن
به فرق سر نهادن صد شتر بار ز مشرق جانب مغرب دويدن
بسي بر جامی آسان تر نمايد كه بار منت دونان كشيدن!
« عبدالرحمان جامی »
دو رويه زير نيش مار خفتن سه پشته روی شاخ مور رفتن
تن روغن زده با زحمت و زور ميان لا نه ی زنبور رفتن
به كوه بيستون بی رهنمايی شبانه با دو چشم كور رفتن
ميان لرز و تب با جسم پر زخم زمستان زير آب شور رفتن
برهنه زخم های سخت خوردن پياده راه های دور رفتن
به پيش من هزاران بار خوشتر كه يك جو زير بار زور رفتن!
« محمد تقي بهار »
مردان هنر طمع به درهم نكنند عز و شرف و مقام خود كم نكنند
صد بوسه به پای بينوايان بزنند سر پيش خدايگان زر خم نكنند
***
چون برده دو صد تير ندامت خوردن چون غنچه ز توفان خزان پژمردن
در چاه فلاكت اوفتادن مردن بتوان ، نتوان منت دونان بردن
« قربانعلی اجلی »
با خلق خدا هميشه نيكويی كن از مردم دل شكسته دل جويی كن
با مردم بد خوی نياميزد كس عادت به خوش اخلاقیوخوشخويیكن
« محمود عظيمی »
يغما من و بخت و شادی و غم با هم كرديم سفر به ملك هستی ز عدم
از هم سفران به نيمه ره بخت بخفت شادی رهخود گرفت من ماندمو غم
بی تو طوفان زده ی دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم ؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم،
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم،
تو ندیدی!
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی!
چون در خانه ببستم ،
دگر از پای نشستم ،
گوئیا زلزله آمد ،
گوئیا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه ی شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدائی
برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
تو همه بود و نبودی ، تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من ؟
که ز کویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل ،
به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدائی ؟
نتوانم ، نتوانم
بی تو من زنده نمانم ...!!
« سیمین بهبهانی »
بی تو مهتاب، شبی باز از آن كوچه گذشتم !
همه تن جشم شدم خيره بدنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم!
در نهانخانه ی جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد ، عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتی بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دلداده به آواز شباهنگ ... !
يادم آيد: تو به من گفتی: « از اين عشق حذر كن!
لحظه ای چند بر اين آب نظر كن
آب، آئينه ی عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كنی، چندي از اين شهر سفر كن! »
با تو گفتم: « حذر از عشق؟ ندانم!
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم ، نتوانم!
روز اوّل كه دل من به تمنای تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه پريدم، نه گسستم. »
باز گفتم كه: « تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق؛ ندانم
سفر از پيش تو؛ هرگز نتوانم ، نتوانم...! »
اشكی از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آید كه دگر از تو جوابی نشنيدم
پای در دامن اندوه كشيدم
نه گسستم، نه رميدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نكنی ديگر از آن كوچه گذر هم!
بی تو، اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم...!!!
« فريدون مشيری »
خدایا بشکن این آیینه هایم را که من از دیدن آیینه سیرم
مرا روی خوشی از زندگی نیست ولی از زنده ماندن ناگزیرم
از آن روزی که دانستم سخن چیست همه گفتند این دختر چه زشت است
کدامین مرد او را می پسندد دریغا دختری بی سرنوشت است
چو در آیینه بینم روی خود را در آید از دلم غم با سپاهی
مرا روز سیاهی دادی اما نبخشیدی به من چشم سیاهی
به هر جا پا نهم از شومی بخت نگاه دلنوازی سوی من نیست
از این دلها که بخشیدی به مردم یکی در حلقه ی گیسوی من نیست
مرا دل هست اما دلبری نیست تنم دادی ولی جانم ندادی
به من حال پریشان دادی اما سر زلف پریشانم ندادی
به هر جا ماهرویان رخ نمودند نبردم توشه ای جز شرم ساری
خزیدم گوشه ای سر در گریبان به درگاه تو نالیدم به زاری
چو رخ پوشم ز بزم ماهرویان همه گویند او مردم گریز است
نمیدانند زین درد گران بار فضای سینه ی من ناله خیز است
به هر جا همگنانم حلقه بستند نگینش دختری ناز آفرین بود
ز شرم روی نازیبا در آن جمع سر من لحظه ها بر آستین بود
چو مادر بیندم در خلوت غم زراه مهربانی می نوازد
ولی چشم غم آلودش گواه است که در اندوه دختر می گدازد
به بام آفرینش جغد کورم که در ویرانه هم جایی ندارم
نه آهنگی مرا تا نغمه خوانم نه روشن دیده ای تا پر گشایم
خدایا بشکن این آیینه ها را که من از دیدن آیینه سیرم
مرا روی خوشی از زندگی نیست ولی از زنده ماندن ناگزیرم
خداوندا غلط گفتم ببخشای تو بر من سینه ای بی کینه دادی
مرا همراه رویی ناخوشایند دلی روشن تر از آیینه دادی
مرا صورت پرستان خوار دارند ولی سیرت پرستان می ستایند
به بزم پاک جانان چون نهم پای در دل را به رویم می گشایند
میان سیرت و صورت خدایا دل زیبا به از رخسار زیباست
به پاس سیرت زیبا کریما دلم بر زشتی صورت شکیباست!
« مهدی سهیلی »